|
گاه حجم یک کلاغ کنتراست تصویر را حفظ میکند
|
هر کدام یک چشم خود را بسته اند. و هر دو خیره به درختی ایستاده اند که معلق در آسمان به ابری تکیه داده است. به دنبال تکه پارچه ای که به شاخه ی درخت بسته اند.
ذوب شده داستان چه کسی و کجا ست؟
ذوب شده داستان جامعه دیکتاتور شاهنشاهی ده ی پنجاه ایران را از نگاه نویسنده ای به نام اسفاری روایت می کند؛ که به جرم ارتباط حزبی با شخصی به نام آزاد دستگیر و به مدت سه سال بی اطلاع از خانواده و آشنایانش مورد حبس و هر گونه شکنجه قرار می گیرد. در حالی که هر چه در بازجویی های خود اصرار می کند که هیچ اطلاعی از آزاد و هیچ را بطه ای با هیچ حزبی ندارد مورد قبول بازجو قرار نمی گیرد. تا جایی که تحت فشار شکنجه ها مجبور می شود از خود قصه هایی از آخرین دیدارش با آزاد تحویل بازجوی پرونده اش بدهد. اما بعد از سه سال اسفاری نویسنده ای که تا به حال تنها دو کتاب چاپ کرده و در هیچ کدام هیچ گونه زاویه ی سیاسی نداشته رشا شبیه مردی مریض و روبه موت تحویل همسرش می دهند.
ذوب شده گزارش کدام زمان است؟
جامعه ای در ذوب شده گزارش می شود که می تواند در هر جامعه ای با حکومت دیکتاتوری و نظام ها سلطه جو حاصل شود. بر خورد های حکومتی با هنر مندان و منتقدان اجتماعی و شکنجه و حبس های طولانی مدت در بی اطلاعی مطلق از خانواده و آشنایان؛ جامعه ای را می سازد از انسان هایی که در توهمات خود غرق هستند و آزادی را رویا پردازی های کودکانه و بلند پروازی های خیال گونه می دانند که همراه بودن با مد های مختلف همچون پوشش، کتاب، راه رفتن و حتی تقلید صدا و سیاست را ارزش مند می داند. " آزاد" فردی که بازجو و مامور ویژه به دنبال او، شخصیت اصلی داستان را مورد بازجویی و شکنجه قرار می دادند نماد بسیار روشنی از تعریف آزادی در جامعه ای بود که هیچ گونه ارزش اجتماعی را آموزش نداده است و افراد جامعه اش صرفا برای مواجه با حکومت روبه رو دست به مد گرایی هایی می زنند که صرفا خود را آزاد احساس کنند.
عاملان حکومتی در جامعه "ذوب شده " بر چه مبنایی عمل می کنند؟
جامعه ای که در ذوب شده تصویر می شود؛ عاملان حکوتی صرفا به دنبال نتیجه ای هستند که از آنها خواسته شده؛ و با پیش فرض هایی که نتیجه اشان را تامین می کند با جامعه روبه رو می شوند.
مامور ویژه سیگاری آتش زد" راست است که نویسنده ها عوضی هستند؟" متن / 42
حتی اگر هیچگونه اعتقادی نسبت به کاری که انجام می دهند نداشته باشند. حتی برایشان مهم نیست که چه جوابی خواهند شنید صرفا می خواهند جوابی که خودشان می خواهند از سوالشان دریافت کنند حتی اگر غیر واقع باشد.
"البته شغلمان ایجاب می کند بفهمیم آن رو سکه تان چیست."
"به هر قیمتی ؟"
"قیمت مهم نیست.ما که اینجا نشسته ایم ممکن است اعتقادی هم نداشته باشیم ولی ویارمان گرفته که به تو بگوییم حرف بزن اسفاری. حرف بزن" متن /10
جامعه ای که سیاست به قدری سیاه و تاریک آلوده است که هنرمندان ننگ می دانند هنر خود را با سیاست جامعه همراه بدانند.
" سیاست را با هنر قاطی نکنید... لعنت به کسی که هنر را آلوده کند." متن / 13
هنر مند در این جامعه دست به خود سانسوری می زند و توان آن را ندارد که نسبت به ثبات کاریش به خود و خوانده و اطافیانش اطمینان بدهد و با خو سانسوری سعی می کند حاشیه امنیتی برای ادامه فعالیت هایش ایجاد کند هرچند بازهم با ترید سعی می کند قدم بردارد.
"این آخری را هم می دهم برای چاپ." زنش خیلی کم حرف می زد. گفته بود: " خوش خیال نباش! این ها روی نویسنده ها حساسند." اسفاری به زنش گفته بود " این منم که باید حواسم جمع باشد" متن /16
در جامعه ذوب شده افراد جامعه به مرور و با شدت گرفتن خرابی ها و ناامیدی از بهبود امور به ازمحلال و پوچی می رسند و جامعه ای را تشکیل می دهند که از شدت نومیدی؛مرگ را تنها امید می دانند.
" ماریا می دید که اسفاری منقلب است و از شدت خرابی به پوچی رسیده است." متن/37
انسان جامعه "ذوب شده " خود را چگونه می بیند؟
در این جامعه لازم نیست نویسنده قابلی باشی تا بتوانی از خیال و تصویر های آشنا و یا توهم، داستان هایی برای متقاعد کردن دیگران بسازی. در این جامعه همه داستانی دیگر از خود را دارند. و زمانی که این امر ادامه پیدا می کند با جامعه ای روبه رو هستیم که افراد آن در قصه های خود گم می شوند. وخود را در قصه های خود باز تولید می کنند .جامعه ا ی که نخبه هایشان خود را "نقطه ای" می دانند. و این القا را به مرور در آنها ایجاد می کنند. "چک" " چک" نماد بسیار زیبایی است از تکرار و مرور تدیجی یک القا ؛ یک فرایند منظم در تمام جان و وجودشان، این نشان را درونی می کنند که وجودشان جز نقطه ای نیست که توان انجام هیچ کاری را ندارد. و آنگونه از کار افتاده می شوند که در خانواده اشان هم آنها را کناریک مجسمه گچی قرار می دهند.
" همه چیز را نقطه نقطه می دید نقطه های سسیاهی که با صداهایی گوشخراش به سرش می ریخت. سرش را می گرفت و فریاد می کشید: " من نقطه ام" متن/9
"یک مجسمه گچی اسفاری هم آنجا پشت میز کارش نشسته بود مجسمه ی گچی دقیقا به اندازه طبیعی اسفاری بود و داشت چیز می نوشت. در تمام سه سالی که دستش از صدا و دیدار شوهرش کوتاه شده بود. دور از چشم دخترهاش؛ آرام آرام آن مجسمه را ساخته و پشت میز نشانده بود روی صندلی خودش. با دستی برشقیقه و دستی روی کاغذها. جلوی اسفاری به زانو نشست و حالا دو تا اسفاری داشت؛ یک قاشق سوپ دهن این می گذاشت یک قاشق دهن آن. " متن/127
چرا امروز ذوب شده اهمیت دارد ؟
پس از گذشت چندین قرن هنوز اعتقاد بسیاری در جامعه ایرانی برآن است که نظام های سلطه جویانه، دیکتاتور مآبانه بهترین گزینه برای اداری جامعه می باشند. در جامعه ای که ذوب شده به گزارش می گزارد به خوبی نمایش فرجام و انجام این گونه جامعه های نشان داده شده و فعل و انفعالات در این گونه جوامع در مواجه با مستندات، خیالات و بعضا انتقادات به خوبی نشان داده می شود.
در ذوب شده می توان برسی عینی تری نسب به روند حکومتی دیکتاتور طلب دید و با الگوهای عینی برخورد با مردم جامعه تحت این گونه حاکمیت ها را دید. و تاملی در روند پیداش و یا ادامه این گونه حکومت ها در جامعه داشت.
" من ایران را یک صفحه شطرنج می بینم. که باخذف شاه بازی زندگی ادامه نخواهد داشت"
کمی عصبانی شده بودم. ولی سعی کردم برخودم مسلط باشم: " شنیده بودم که مامورهای ساواک این عشق به شاهنشاه را علنی نمی کنند و لی شما بدجوری عاشق اعلیحضرتید"
دست هاش را به حالت خواهش جلو آورد، پلکزد: " باور کنید با شما از این زاویه برخورد نمی کنم. من مطالعاتی در فرهنگ و تاریخ ایران دارم که نتیجه اش شده همین. و گرنه در جنبش مشروطه روشنفکران شاه را ابقا نمی کردند آن ها در شرایطی یودند که به سادگی می توانستند شاه را حذف کنند، ولی به همین خاطر حفظش کردند."
"اگر از عواقب گفتگو با شما نترسم باید بگویم که شاه و شاهنشاهی در ایران تمام شده. جنبش های چپ و مذهبی و ملی همه دارند به هم نزدیک می شوند و در همین سال ها اسکلت شاهنشاهی را فرو میریزند."
شانه ای بالاانداخت: " این مسئله دیگری است . به بحث من ارتباطی ندارد. نظام شاهی می تواند فرونریزد. شاید هم بریزد. ولی من به این جا رسیده ام که ملت ایران از لحاظ فرهنگی و ریشه های تاریخی و وراثتی بدون شاه دچار سردرگمی تاریخی وحتی جغرافیایی خواهد شد"
بدجوری عاشق شاه بودٰ گفتم: " شما این نسخه را از کجا تهیه کردهاید که برای ملت ایران می پیچید؟"
" هر جوری راحتید. ولی یادتان باشد پس از حمله ی اعراب به ایران خلفا ناچار شدند یک شاه برای اداره ی مملکت بتراشند. گرچه آن فره ایزدی با خاموشی آخرین شاه ساسانی در کشور ما خاموش شد. ولی جایگزین همان شاه هم کارش را هزار و چهارصد سال پیش برد. حتی خلفای عباسی هم در شش قرن سیطره بر ایران اداره ی امور مملکت را به شاه تفویض کردند."
" ولی مردم از شاه نفرت پیدا کرده اند." متن/68
پ.ن: پیرمردها نمی میرند! پیرمردها دلتنگ " ماهی قرمز" کوچکی خواهند بود در تنگ بلور چشمانی که سیاهی شب را به "شبت ماه" می خوابند.
وقتی بیشتر از همیشه می ترسم. وقتی بیشتر از همیشه انتظار می کشم، یک بند حرف می زنم. یک بند از حرف های جدی حرف می زنم.
ادبیات در جامعه، جامعه در ادبیات
در اینجا سر آن ندارم که در باره ی تفسیر های هگل یا لوکاچ از رمان بحث کنم، زیرا به نظر من چنین می رسد که اهمیت و رواج عظیم این نوع تجربه ی تخیلی به زبان نثر ناشی از وضعیت موقت یک طبقه نیست بلکه ناشی از کشف چیزی است که ناشناخته مانده بود. یعنی کشف وجود تشنجی میان گروههای اجتماعی در کلِ یک جامعه. تلاش نویسندگان در طول اعصار مختلف بیانگر عزمی به " بورژوا" بودن نیست بلکه نتیجه پرسشی اند که نویسنده ، درباره ی امکانات موجود در جامعه ای مطرح می کند که سازماندهی آن برای برخی (( اسرار آمیز)) و برای برخی دیگر (( هرج و مرجی )) است. آیا پرسش هایی که رمان نویسان در باره ی فرصتها و امکانات عملی موجود برای هر فرد از جامعه مطرح می کند؛ کوشش شخصیت این رمان برای غلبه بر جامعه را نباید نمادی از شیوه ها و وسایل دستیابی به آزادی دانست؟ به همین منظور در نظر دارم با ارائه طرح ویا مقدمه ای بر جامعه شناسیِ کارکرد تخیل اشاره ای گذرا داشته باشم.
پیدایش فضای ادبی فقط به گسترش آموزش، افزایش با سوادی، گستردگی ارتباطات نوشتاری از طریق هنر چاپ یا ایجاد زیستگاهی انسانی که در آن نوشتار اهمیت اساسی دارد، مربوط نمی شود. بلکه همچنین به استقرار دنیایی در عین حال نمادی و عینی مربوط می شود که در آن تجربه های زنده و هیجانهای تازه مربوز به حال یا آینده، در هم می آمیزند. این همان " فضای ادبی" است که بلانشو در کتابی به همین نام موشکافانه تشریح کرده است.این فضا خودِ وجود است.دنیای کلمات و هستی است.چرا که هستی در آن به قالب نشانه هایی نوشتاری در می آید. دنیایی که انسان را در خود می گیرد و به او مفهوم می دهد. دنیایی که البته گنگ است و کشف دوباره ی زندگی ای را که در خود می گیرد هر چه دشوارتر می کند، و همه ی آنچه را که می تواند آن را از هم بپاشد، حتی خشونت را، در ذات خود مستحیل می کند. این نگرش دو جز متمایز دارد. یک جز به انقال جامعه از نوعی به نوع دیگری که منطقا در پی آن می آید، متکی است؛ جز دوم مستلزم آن است که نوعی از جامعه که می خواهد جانشین نوع پیشین بشود به سنگینی بار گذاشته آگاهی داشته باشد، و در حالی که به ادامه ی حیات نهادهای موجود واقف است. ارزشها ی تازه و امکانات تازه زندگی را نیز ((بوبکشد)) ارزشها و امکاناتی که هنوز ناشناخته اند اما به دلیل انطباق انسان با شرایط تازه ضرورت می یابند.
این انقطاع در تداوم همیشه به دقت قابل رویت نیست و پیشتر نیز این فرض را مطرح کردیم که در دوره های خلاقیت هنری می توانند یا از نزدیک یا از دور با چنین تعغیراتی همراه باشند. به ویژه در هنرهایی مانند ادبیات که می توانند اعتراض را به صراحت بیان کنند.یعنی هنر هایی که به زبان وجدان جمعی جامعه سخن می گویند.مخالف با ارزش های سنتی به صورت نیروی محرک خلاقیت در می آیند. نیرویی که پنهان است اما حضور آن بی هیچ شکی حس نمی شود. در "سراب" موضوع به گونه ای رقت انگیزی ارایه می شود: زنی پا به سن گذاشته دوباره احساس جوانی می کند و عاشق یک نوجوان می شود. این عشق زندگی او را دگرگون می کند، همان گونه که به زندگی هانس کاستروپ در کتاب " کوهستان جادو" دگرگون شد، و جستجوی پاکی و صفای کامل در عشق و هنر زن را به شناخت تازه ای می رود. اما در نهایت معلوم می شود که این خلسه مجازی است و بر اثر سرطان رحم به او دست داده است. یعنی اینکه این خلسه ی او به بهای زندگی اش تمام می شود. در بحث در باره ی نیچه در " دکتر فاوستوس"، توماس مان دوباره همین موضوع را با جزئیات بسیار بیشتری مطرح می کند. مان در اینجا معتقد است که نیچه در جوانی، در حرکتی نمادی برای نشان دادن تعهد مطلق خود به هنر، عمدا خود را مبتلا به سیفلیس کرد و این بیماری را از زنی روسپی که در شهر کلن شناخته بود گرفت . آیا این مرض که نیچه را به دیوانگی کشاند، نشانه ی بیرونی و فیزیکی از جان گذشتگی کامل او و خلاصه کردن همه ی وجودش در دنیای ادبیات نبود؟ اما در عین حال آیا این بیماری بافت تنگاتنگ واژه ها و نشانه هایی را که در دنیای زبان با آنها عجین است از هم نمی درد، و طبیعت انسانی را به کسی که از آن دور افتاده بوده است باز نمی گرداند؟
با بسط ایده ی تماس مان ، و کاربردش به نحو اندک متفاوتی، وسوسه می شویم استفاده ی بودلر از مواد مخدر، خشونت آرتور و گرایش ژرژ باتای به اروتیسم را هم شبیه بیماری نیچه بدانیم. یعنی که اینان از این راهها هم زندگی خود را یکپارچه قف هنرشان می کنند. . هم در عین حال به طبیعتی روی می آورند که فراتر از دنیایی ادبی قرار دارد که مجبور به زندگی در آن شده اند. بسیاری از برجسته ترین هنرمندان معاصر این دوگونگی را تجربه کرده اند.
فراتر از این، می توان مجسم کرد که کسانی که این گونه طرفدار وقف کامل هنرمند به آفرینش هنر اند به سیاست و رویدادهای تاریخی علاقه نداشته اند باشند. اما کسی که این نوع بی علاقگی را مجسم کند بدون شک فراموش کرده است که غایی ترین نوع تعهد سیاسی اغلب از سوی آن دسته از نویسندگانی دیده شده است که پیشتر بر وقف کامل زندگی هنرمند به آفرینش هنری تاکید کرده بودند. نخستین روشنفکران انقلابی روسی در 1917 از کجا امدند؟ مگر سورئالیست هایی که همه ی نیروی خود را صرف درست همان کسانی نبودند که بیش از هر کسی بر شور هنری خود پافشاری می کردند؟ اما این تناقض فقط ظاهری است زیرا تعهد این هنرمندان به سیاست درست همان عارضه ای بود که به آنان امکان می داد در تار و پود دنیای تنگ واژه هایی که آنان را در خود گرفته بود رخنه ای پدید آورند و از آن بیرون بزنند. تعهد غایی ترین نمود نظریه ی هنر برای هنر است. عارضه ای به همان اندازه محتوم که بهایی که به گفته ی توماس مان، باید برای کشف هنر و عشق پراداخت شود.
نابجاست اگر این نویسندگان را در زندانشان بسته نگه داریم. مارسل پروست در " زمان از دست رفته" عالی ترین و برجسته ترین نمونه ی پایبندی یک انسان به هنر، و ایثاری را که این پایبندی در پی می آورد، نشان می دهد. پروست هنگامی که خود را بیش از هرزمانی به تجربه ی مورد نظرش نزدیک می دید خود را در اتاق خانه اش در خیابان هملن زندانی می کرد و در را به روی خود می بست. کم تر کسی از هم عصران او در آن زمان می توانست با او برابری کند.
در نتیجه دیدگاههای زیبایی شناختی گوناگون را می توان در هر جامعه ای یافت. اینها هم سرچشمه ی زنده ای برای آفرینش هنری ، و هم اصل و محوری اند که هنرمندان می توانند در پیرامون آنها گروههای تازه پدید آورند. و همچنین توجیه ایدئولوژیک جستجو کنند. همچنین این نگرش ها می توانند گاهی به آفرینش هنری کمک کنند و گاهی به آن صدمه بزنند. اینها جهت هایی هستند که هوش انسان هنگامی در پیش می گیرد که بر آن شده است تا نقش تخیل را درک کند و آن را در چارچوب زندگی اجتماعی جای دهد.
منابع استفاده شده: جامعه شناسی هنر " ژان دو وینیو"
گفتگو با مارسل پروست " ماهنامه ی جامعه ادبیات"
سه ساعت، چهارده ساعت، بیست ساعت، یک روز، دو روز، سه روز؛ مطمئن هستم هنوز باید پایین تر بیایم. صفحه ی بعد حتی تا هشت روزهم پیش می روم، اما می دانم هنوز ادامه دارد. تا صفحه ی چهارم پیش می روم؛ از وقتی منوی "وبلاگ دوستان" را در بلاگفا کشف کرده ام تا این حد پایین نیامده بودم. حالا دوستانم در موردم چطور فکر می کنند؟ اصلا فکر می کنند؟، اینکه چقدر حرف هست که باید بخوانم و یا بشنوم ، بماند؛ با این همه دلتنگی چه کنم؟ لعنت به این نت که با نبودش این همه دور می شوی این همه معیوب می شوی. راستی مگر با بودنش چطور می شوی؟ اگر دلت راست باشد درست باشد می فهمی که درست می گفت: دلتنگ می شوی
خواهش می کنم مرا به نام خودم بخوان
نامی که تو مرا با آن می خواندی
پ.ن: فقط نت نداشتم همین.
اولین بار که فیلم را در جشنواره دیدم. نمی دانستم چه شد که با فیلم ارتباط برقرار کردم. بعد از فیلم تا اذان صبح با دوستانم در مورد فیلم، چگونگی ها و چرایی هایش حرف زدیم و همه موتفق القول بودیم که جزء بهترین ها ی جشنواره 89 بود. اما هنوز چیزی در من مانده بود که نمی دانستم چرا و چطور است؟ بعد از آن شب جشنواره همیشه منتظر بودم که در اکران عمومی، تنها و بدون هیچ همراهی برای دیدن فیلم به یکی از سینما های خوب شهر بروم و با خودم خلوت کنم؛ شاید پیدا کنم که چرا؟
رفتم. بعد از اتمام فیلم همان طور خیره مانده بودم روی پرده، انگار که فیلم هنوز ادامه داشته باشد و من بخواهم چیزی را پیدا کنم. پیدا نکرده، با فریاد مردی که هیچ مشخصه ای نداشت فهمیدم که چند دقیقه ای بیشتر از پول بلیط، فضا اشغال کرده ام. روی راه پله های سینما می نشینم . هنوز ذوق غریبی دارم . و هنوز هم می توانم بدون آنکه چشم هایم را ببندم خودم را در جریان فیلم حس کنم و درگیر نگاه ها و سکوت های دخترکی باشم که همیشه برایم آشنا بود. اما هنوز نمی دانستم . حالا فهمیده بودم که حتما رابطه ی او با من یک را بطه ی قدیمی ست . رابطه ای که قبل از مبتلا شدنم به این وضعیت با او داشته ام. بدون کوچکترین لذتی و هرروز و هرروز بیشتر و بیشتر خالی می شویم پوچ می شویم و یک روز حتی در یک سینما گم می شویم. حالا که هر کسی می تواند به من تنه بزند و روی کفش هایم شماره ی پایش را واکس کند. چه فرقی می کند شبیه چه کسی بوده است، شبیه چه کسی بوده ام.
همانطور قوز کرده از جمعیت فاصله می گیرم.ناامید شده ام. بیرون باد پرچم ها را تکان می دهد، و عده ی کمی با لبخند های مصنوعی و گاهی عشوه دار روبه روی در و گیشه ایستاده اند. به یکباره روی در سینما عکس دخترک اول فیلم را می بینم. انگار وارد تونلی شده ام . همه چیز از حرکت ایستاده است. همه چیز رنگ گرفته است. همه چیز طعم پاییز دارد. من سبکترین موجود روی زمین هستم. می شد حتی با ادسه ای مرا تا آن ور کهکشان های ناشناخته پرتاب کرد. در عمق نگاهش خیره می مانم و بی اختیار دستانتم را بو می کنم که عطر انجیر گرفته بودند.
غلط گرفته شد: ۲ غلط املایی متن تذکر داده شد: " عطسه - متفق القول"
رفتنت را دوست داشتم
و شکوه آخرین نگاهت را
که درهم شکست
آمدنت
کاش دوست داشتن مرگ یک ادا اطفار روشنفکر مآبانه بود. و ترس از عشق یک ادا برای بلند کردن موهای سر وصورت! کاش حرف نزدن یک ادا بود برای فهمیده جلوه دادن. و تنهایی یک ادا بود برای نشان دادن بی اعتمادی ها. کاش دوست داشتن هوای ابری یک ادا بود برای درون گرایی. کاش نخوردن غذا یک ادا بود برای بی توجهی به لذت های شیرین زندگی!. کاش رنگ پردیدگی یک ادا بود برای جلب ترحم. کاش قوز داشتن یک ادا بود برای سر به زیر بودن چشم. کاش باز بودن چشم ها یک ادا بود برای بهتر دیدن؛ و نه ترس. کاش تند تند راه رفتن یک ادا بود برای عجله داشتن برای پر کار بودن! کاش پر کردن جیب ها از قرص و دارو یک ادا بود برای میل به دردها! کاش گفتن جمله هایی مثل "ما دیگه خسته ایم، نوبت شما جوناست، ما دیگه پیر شدیم، بر ما تاریخی گذشته" یک ادا بود برای القاء پیشکسوتی و استادی. کاش ماسک بزرگ اکسیژن روی صورت یک ادا بود برای اعلام انزجار از آلودگی محیط زیست.کاش پارگی جیب شلوار یک ادا بود برای دفاع از حقوق جامعه کارگری! کاش پوشیدن پالتو سربازی پدر یک ادا بود برای نشان دادن روحیه ی مارکسیستی. کاش پوتین های پاره ولی واکس خورده یک ادا بود برای نشان دادن جامعه ای بی ثبات که همه افراد آن سرباز هایی هستند که می بایست برای مقابله با خطرهای آنی هر لحظه آماده باشند. کاش این ها همه یک ادا بود سر چهارراه ها و یا میادین بالای شهر و یا روبه روی در گالری ها و خانه های هنر.
کاش همه این ها یک شکل از زندگی نبود.
بی خوابی من
عکسی ست از ترکیب بندی
خواب چشمانت
خوبتر بودم اگر
باغچه ها گل نمی دادند
و درختان سبز نبودند
و کسی برای گرفتن حمام
آفتابِ در خانه اش را توی صندلی نمی کاشت
هوا سرد می شد
و گرم می شد
یک لبوی سرخ روی دماغم
و دستم
توی جیب کوچکت راه می رفت
در خیابان های سرد و سفید

به بهانه رمان " آنجا که برفها آب نمی شوند"- کامران محمدی – نشر چشمه